تبليغاتX
make money از دل تا نت
تو اینترنت دنبال چی هستی؟ بیا اینجا وصفا کن :"عکس" -"شعر"-... هر چی بخوای پیدا میشه
 وصیتنامه فریدون فروغی

وصیتنامه فریدون فروغی                                         
بگویید بر گورم بنویسند:
زندگی را دوست داشت
ولی آن را نشناخت
مهربان بود
ولی مهر نورزید
طبیعت را دوست داشت
ولی از آن لذت نبرد
در آبگیر قلبش جنب و جوشی بود
ولی کسی بدان راه نیافت
در زندگی احساس تنهایی می نمود
ولی هرگز دل به کسی نداد
و خلاصه بنویسید:
زنده بودن را برای زندگی دوست داشت
نه زندگی را برای زنده بودن...   

++++++++++++++++++++++++++             

عکس نوشته همین مطلب در ادامه


ادامه مطلب
make money
|+| نوشته شده توسط محمد رضا در چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388  |
 یه شعر کوچولو اما خوشگل و تو دل برو

پیش بیا !پیش بیا!پیشتر / تا که بگویم غم ِدل بیشتر

دوست ترت دارم از هرچه دوست / ای تو به من از خود من بیشتر

دوست تر از آنکه بگویم چقدر / بیشتر از بیشتر ازبیشتر

داغ ِتو را از همه دارا ترم / درد ِ تو را از همه درویشترم

هیچ نریزد بجز از نام ِتو / بر رگ ِ من گر بزنی نیشتر

فوت وفن عشق به شعرم ببخش / تا نشود قافیه اندیشتر

make money
|+| نوشته شده توسط محمد رضا در پنجشنبه هشتم بهمن 1388  |
 تولدمه
سلام

اصلا حوصله ندارم تولدمه

هر چند دیگه بزرگ شدم البته چند وقته که دیگه بزرگ شدم ولی هنوز برام سخته  که هیشکی یادش نیست

خوب من چطور بگم خدایا شکرت  تو این وضعیت؟ "البته خدا رو شکر"

ولی....

بگذریم بچه ها شما هم بهم تبریک نگین جاش تسلیت بگین چون یه سال هم از کفم پرید بدون اینکه پیشرفت خاصی داشته باشم

این یه تیکه رو همه چشماشونو درویش کنن و گوشاشونو هم

"اختصاصی برای مهسای خودم {نه هیچ مهسای دیگه ای}

مهسا خانوم فکر میکردم امروز بهم حداقل اس ام اس بزنی  هر چند خودم گفتم باید تموم کنیم ولی شاید تو متوجه نبودی که به خاطر خودت گفتم

تو دیگه همون مهسا و برای من نبودی

تو حالا شوهر داشتی

من مجبور بودم بهت بگم باید تموم کنیم هر چند تو دلت نمیخواست

راستی اگه دلت نمیخواست چرا باهاش ازدواج کردی ؟ (بچه ها بدونین که در جواب این سوالم بهم گفت به خاطر پدرش و اینکه رو حرف پدرش حرفی نزنه مجبور شد به پسر عموش بگه بله) {شما بگین الان مگه عصر حجره؟ واقعا تو کت من یکی که نمیره}

بگذریم

من که بیست ویک شهریور شصت و هشت هیچوقت یادم نمیره  ولی تو خیلی زود دوم بهمن شصت وشیش رو فراموش کردی"

البته دوستای زیادی بودن که کمکم کردن تا بتونم دوباره وایسم دست همشونو میبوسم

من که فکر میکنم کاری رو که باید میکردم کردم تو نباید با اون ازدواج میکردی  که ...

میدونم شاید هیچوقت اینها رو نخونی ولی خوب باید اینها رو یه جایی میگفتم

نمیدونم شاید هم من مقصر باشم ولی فکر نمیکنم

شما چی میگین؟ من مقصرم؟

آیا باید به رابطه "لازم به توضیحه که رابطه ما فقط عاطفی بود لطفا به مسایل دیگه حتی فکر نکنین"

داشتم میگفتم آیا باید به رابطه با یه زن شوهر دار ادامه میدادم؟

من که بعید میدونم با این کار موافق باشین

حالا نظرتون چیه؟

make money
|+| نوشته شده توسط محمد رضا در جمعه دوم بهمن 1388  |
 یکم بی ربط
میخوام دوتا مطلب براتون بذارم که خوندنشون خالی از لطف نیست

این مطالب از سایت http://www.parsianfun.com کش رفتم البته ذکر منبع کردم که دلخور نشن


پست شماره 1کتاب اول دبستان شمال تغیراتی در متن شده که در زیر برای شما آماده کردیم !

 الفبا از پ ، و ، ل شروع میشه ،بابا دیگه آب نمیده چون اداره آب و فاضلاب آب رو قطع کرده....

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

پست شماره 2:   متلک های 2010

دوستان عزیز عوارض استفاده از این کلمات و جملات ، مستقیما متوجه خود شما خواهد بود !

لطفا درست و به موقع استفاده کنید !

 

۱-خانوم شماره بدم پاره میکنی؟

۲- خانوم ببخشید مستقیم از کدوم طرفه


ادامه مطلب
make money
|+| نوشته شده توسط محمد رضا در یکشنبه بیستم دی 1388  |
 فاحشه تو مرا دعا کن...

فاحشه تو مرا دعا کن ...

شنیده ام تن می فروشی برای لقمه ای نان ، چه گناه کبیره ای

می دانم که می دانی همه ترا پلید می دانند ، من هم مانند همه ام !

راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو

زنی، زنانگی اش را بفروشد که نان در بیاورد ، رگ غیرت اربابان بیرون می زند
اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد

.

.

.

ادامه مطلب و نظر یادتون نره

خدا کنه هیتلر نشم فقط


ادامه مطلب
make money
|+| نوشته شده توسط محمد رضا در سه شنبه پانزدهم دی 1388  |
 داستان کوتاه وعبرت اموز چنگیزخان و شاهینش

داستان کوتاه وعبرت آموز چنگیز خان وشاهینش

یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید.

اما با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود...

بقیش تو ادامه مطلب

این داستان هم به ایمیلم اومده بود امیدوارم خوشتون بیاد


ادامه مطلب
make money
|+| نوشته شده توسط محمد رضا در شنبه دوازدهم دی 1388  |
 داستان
روزی يک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت : "خداوندا! دوست دارم              
بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ "، خداوند او را به سمت دو در هدايت
کرد و يکی از آنها را باز کرد ، مرد نگاهی به داخل انداخت ، درست در وسط
اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن يک ظرف خورش بود ، که آنقدر
بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد ، افرادی که دور ميز نشسته بودند بسيار
لاغر مردنی و مريض حال بودند ، به نظر قحطی زده می آمدند ، آنها در دست
خود قاشق هايی با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالای
بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود
را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمايند ، اما از آن جايی که
اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود ، نمی توانستند دستشان را
برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند . مرد روحانی با ديدن صحنه
بدبختی و عذاب آنها غمگين شد ، خداوند گفت : "تو جهنم را ديدی ، حال نوبت
بهشت است" ، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد ، آنجا هم
دقيقا مثل اتاق قبلی بود ، يک ميز گرد با يک ظرف خورش روی آن و افراد دور
ميز ، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند ، ولی به
اندازه کافي قوی و چاق بوده ، می گفتند و می خنديدند، مرد روحاني گفت :
"
خداوندا نمي فهمم؟!" ، خداوند پاسخ داد : "ساده است ، فقط احتياج به يک
مهارت دارد ، می بيني؟ اينها ياد گرفته اند که به يکديگر غذا بدهند ، در
حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر مي کنند !" هنگامی
که موسی فوت مي کرد ، به شما می انديشيد ، هنگامی که عيسی مصلوب می شد ،
به شما فکر می کرد ، هنگامی که محمد (ص) وفات می يافت نيز به شما می
انديشيد ، گواه اين امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند
، اين کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما يادآوری می کنند که يکديگر را
دوست داشته باشيد ، که به همنوع خود مهرباني نماييد ، که همسايه خود را
دوست بداريد ، زيرا که هيچ کس به تنهايي وارد بهشت خدا (ملکوت الهي)
نخواهد شد .




پ.ن1- منظور از روحانی شخص عارف وعابدی است که به مرتبه بلندی در عبادت خدا رسیده باشد والزاما منظور آخوند نیست
پ.ن2- لطفا اين متن را برای دوستان خود ارسال نماييد ، کسانی که برايتان  ارزشمند هستند ، اما اگر اين کار را انجام نداديد ، نگران نباشيد ، هيچ   
حادثه ناخوشايندی برای شما رخ نخواهد داد ، شما تنها اين فرصت را که به دنيای شخص ديگری با اين مطلب روشنايی بيشتری ببخشيد ، از دست خواهيد داد
، کسی چه می داند ، شايد يکی از دوستان شما هم اکنون بيشترين نياز را به خواندن اين مطلب داشته باشد


make money
|+| نوشته شده توسط محمد رضا در جمعه یازدهم دی 1388  |
 داستانک
میخوام براتون یه داستان کوتاه بذارم به ایمیلم اومده بود:


جنگجويي از استادش پرسيد: بهترين شمشيرزن کيست؟

استادش پاسخ داد: به دشت کنار صومعه برو.

سنگي آنجاست. به سنگ توهين کن.

شاگرد گفت: اما چرا بايد اين کار را بکنم.سنگ پاسخ نمي دهد.

استاد گفت: خوب پس با شمشيرت به آن حمله کن.

شاگرد پاسخ داد: اين کار را هم نمي کنم. شمشيرم مي شکند.

و اگر با دست هايم به آن حمله کنم, انگشتانم زخمي مي شوند، و هيچ اثري روي سنگ نمي گذارند.

من اين را نپرسيدم. پرسیدم بهترين شمشيرزن کيست؟

استاد پاسخ داد:

بهترين شمشيرزن آن سنگ است، بي آنکه شمشيرش را از غلاف بيرون بکشد، نشان مي دهد که هيچ کس نمي تواند بر او غلبه کند

************************************

امیدوارم خوشتون اومده باشه

لینک من تو بیت فایت

make money
|+| نوشته شده توسط محمد رضا در چهارشنبه نهم دی 1388  |
 
 
بالا
make money