سلام
اصلا حوصله ندارم تولدمه
هر چند دیگه بزرگ شدم البته چند وقته که دیگه بزرگ شدم ولی هنوز برام سخته که هیشکی یادش نیست
خوب من چطور بگم خدایا شکرت تو این وضعیت؟ "البته خدا رو شکر"
ولی....
بگذریم بچه ها شما هم بهم تبریک نگین جاش تسلیت بگین چون یه سال هم از کفم پرید بدون اینکه پیشرفت خاصی داشته باشم
این یه تیکه رو همه چشماشونو درویش کنن و گوشاشونو هم
"اختصاصی برای مهسای خودم {نه هیچ مهسای دیگه ای}
مهسا خانوم فکر میکردم امروز بهم حداقل اس ام اس بزنی هر چند خودم گفتم باید تموم کنیم ولی شاید تو متوجه نبودی که به خاطر خودت گفتم
تو دیگه همون مهسا و برای من نبودی
تو حالا شوهر داشتی
من مجبور بودم بهت بگم باید تموم کنیم هر چند تو دلت نمیخواست
راستی اگه دلت نمیخواست چرا باهاش ازدواج کردی ؟ (بچه ها بدونین که در جواب این سوالم بهم گفت به خاطر پدرش و اینکه رو حرف پدرش حرفی نزنه مجبور شد به پسر عموش بگه بله) {شما بگین الان مگه عصر حجره؟ واقعا تو کت من یکی که نمیره}
بگذریم
من که بیست ویک شهریور شصت و هشت هیچوقت یادم نمیره ولی تو خیلی زود دوم بهمن شصت وشیش رو فراموش کردی"
البته دوستای زیادی بودن که کمکم کردن تا بتونم دوباره وایسم دست همشونو میبوسم
من که فکر میکنم کاری رو که باید میکردم کردم تو نباید با اون ازدواج میکردی که ...
میدونم شاید هیچوقت اینها رو نخونی ولی خوب باید اینها رو یه جایی میگفتم
نمیدونم شاید هم من مقصر باشم ولی فکر نمیکنم
شما چی میگین؟ من مقصرم؟
آیا باید به رابطه "لازم به توضیحه که رابطه ما فقط عاطفی بود لطفا به مسایل دیگه حتی فکر نکنین"
داشتم میگفتم آیا باید به رابطه با یه زن شوهر دار ادامه میدادم؟
من که بعید میدونم با این کار موافق باشین
حالا نظرتون چیه؟
|
+| نوشته شده توسط
محمد رضا در جمعه دوم بهمن 1388
|